مؤلف مجهول

36

هفت كشور و سفرهاى ابن تراب ( فارسى )

[ نسيم و زلال ] شمال دعا و ثناى زلال به‌جاى آورده قصهء نسيم را به عرض رسانيد . زلال نسيم را طلبيده نوازش فرمود . بعد از آن پاره‌اى حبوبات در دامن ايشان ريخت و گفت اين دانه‌ها را در صحن سراپردهء من بيفشانيد تا من آنچه در حكمت مىدانم بر خلايق ممالك كونين ظاهر گردانم . چون ايشان فرمان به‌جاى آوردند زلال برخاست و . . . « 1 » برگرد آن زمين گشته به فنّى كه در علم حكمت مىدانست اقدام نمود . تا روز ديگر كه ترك تخت‌نشين فلك چهارم نقاب عنبرين [ 133 الف ] شب را از پيش جمال خويش برانداخت و عالم ظلمانى را از پرتو رخسار خود نورانى ساخت . پادشاه از قصر و مردم از بامها به جانب منزل زلال نظر كردند . باغى ديدند در غايت خرّمى . بيت زمينش چون زمرّد سبز و خرّم * هوايش چون دم عيسى مريم درختانش چو مرجان سركشيده * به هر سو سبزه‌هايش نو دميده دگر نخلش بدين ياقوتِ سيراب * چو پروين خوشه‌هايش از دُرِ ناب به جاى سنگ‌ريزه در تك جوى * جواهر بىدريغ افتاده هر سوى به خوبى زان چه كس گويد زياده * نشان از روضهء فردوس داده همه بر زلال و كمالش آفرين گفتند . [ ازدواج زلال و رغام ] پادشاه فرمود كه شهرها را بياراستند و زلال را به خواجه رغام نكاح « 2 » بستند و هر دو چون شير و شكر به هم آميخته بر فراز تخت مراد نشستند . بيت چه دولتى است كه از بعد محنت بسيار * شود وصال ميسّر ، اسير هجران را به هر طرف كه خرامد حبيب ، عاشق‌زار * كند نثار قدومش جواهر جان را

--> ( 1 ) . اصل : يك كلمه سياه شده . ( 2 ) . كذا ، شايد : عقد نكاح .